تبليغاتX
!!!اين منم يه عقابم براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي -- خواه باور کنيد يا نکنيد اين منم در اوج - يه عقاب رویاپرداز زمانه

رویاپرداز زمانه

مصطفی یزدانی فرد

روزی اینجا دفتر خاطراتی می شود برای یادآوری روزهایی که در پی خوشبختی به دنبال رهایی از هزارتوی اندیشه هایم بوده ام. می دانم در دنيا بن بستي برای من وجود ندارد، يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت. زیبا آنکه با گذشت زمان و با مرور گذشته خویش از یاد نبرم، در کجا بودم و اکنون در کجا ایستاده ام. به امید روزهایی که با نگاه به گذشته یقین کنم که چند پله ای بالاتر ایستاده ام....
می نگارم بسی بی آلایش، بی ریا، بی واسطه از دل....



» مرداد 1390
» تیر 1390
» اردیبهشت 1390
» فروردین 1390
» اسفند 1389
» بهمن 1389
» آذر 1389
» مهر 1389
» اردیبهشت 1389
» فروردین 1389
» بهمن 1388
» دی 1388
» آذر 1388
» نازيدخت
» من و تو
» ارسلان برادرزادم
» مدیر!
» « همدم»
»
» درد مشترک
» عاشقی و شاعری!
» انسان باش
» زبان بسته!
»
» ISO
» چرچيل و راننده تاکسی

مدیر! سه شنبه 1390/05/18

درود



پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


ادامه مطلب

« همدم» شنبه 1390/04/11

درود

آهنگ جدید معین با نام «همدم»

لینک دانلود:

http://www.4shared.com/get/VzZOqEgC/Moein_-_Hamdam.html



کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از پس منو میخوای یه جورایی خود آزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از پس منو میخوای یه جورایی خود آزاری
پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


جمعه 1390/02/16

درود


از خود بی خود می شوم، دور می شوم از خویشتن خویش، میروم به آنجا که منزلگاه آرامش است...در رویایم...به یاد نگاهت؛ پر از آه دلتنگی، اما.. سراسر همه بی رنگی... آری اینچنین است این خاک غریب، تو می روی و من در خاطره ه می خرامم..ردپای نگاهت را تا طلوع صبح دنبال می کنم...باشد که راهی به سویت پیدا کنم...
پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار



درد مشترک جمعه 1390/01/19

درود


آره..این درد مشترک ماست!! یعنی فکر میکنی واقعا آدمی هستی که اشتباه خودت رو قبول میکنی؟! راستش بخوای ادعا کردنش آسونه ... اما اجراش واقعا سخته! آخه فقط این درد مشترک نیست...زیاده! وقتی آدمهایی رو میبینی که به حرفشون اعتقاد دارند و پافشاری می کنند که فقط حق با اوناست، وقتی احساس میکنه خیلی آدم بزرگیه و تو رو کوچیک میبینه! وقتی یه همچین کسی بخواد تو رو بازیچه خودش کنه با توجه به شرایط اجباریت!! دیگه خیلی باحاله! هستند کسانی که به خاطر پول و جاه طلبی های خودشون همه چیز رو زیر پا میذارن و حتی عزت نفس خودشون رو برای پول زیر پا می ذارن و حاضر میشن دست به انجام هر کاری بزنن! واقعا نمیدونم چطور میتونن اینقدر خودشون رو کوچیک کنن! وقتی هر کسی تو هر شرایطی از خودش تعصب نشون میده، این تعصب در هر زمینه ای که باشه خوب نیست! اصلا مهم نیست درست یا غلط! کلا از یه همچین آدمی باید دوری کرد...گاهی مجبور میشی با برخی آدمها تعامل داشته باشی که اصلا خیلی چیزها رو نمیفهمن! واقعا وقتی تو یه آدمی باشی که چهارچوب های خودت رو داشته باشی به نحوی که هیچ کس توهین نکنی، این چهارچوب برای تو پسندیده است، خیلی ها واقعا چهارچوب ندارن! به هیچ عنوان نمیدونن چهار چوب چی هست! چقدر سخته تعامل با آدمهایی که همیشه احساس برتری خاصی نسبت به همه دارند! واقعا دلم میخاست فرصتی داشتم تا بتونم نشون بدم مدیریت و طرز برخورد با دیگران یعنی چی!

زیاد درگیر نشی چی نوشتم! خودم فقط میفهمم ... آغاز یک هدف!

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب

رویا پرداز باشید و ماندگار



عاشقی و شاعری! پنجشنبه 1390/01/04

درود


ساده دل کندی ز من و من عاشقتر شدم

بی وفایی کردی و از هجرت تو پرپر شدم

شعله عشق مرا خاموش کردی ای نازنین!

طلا بودی و افسوس اکنون ایچنین بی زر شدم

تهی کردی می از این جام عشق

در جدال نابرابر ناجوانمردانه من آخر شدم

چه زود دل دادی، به لمحه ای بدرود شنیدم

تو وداع گفتی و من بی سر و بی ساغر شدم

بی تو من پرپر شدم،  بی سر و ساغر شدم

ساده دل کندی ز من و من عاشقتر شدم

کوله بار عشق را بستی و با خود بردی

بعد از آن پژمردم و اندوه را یاور شدم

آتش عشقت فرو کش کرد و سرمایت رسید

بهرِ این بر کرده و رفتار خود داور شدم

من مسلمان تو و عاشق خویت بودم

رفتی و دینم برفت و اینچنین کافر شدم

باورم بودی و حالا بی تو  بی باور شدم

بی تو من پرپر شدم  بی سر و ساغر شدم


پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار



انسان باش پنجشنبه 1389/12/19

درود


هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت

که شايسته آن باشد

دختری بدن خود را برای آن عريان می کند... برهنگی بيماری عصر ما است

به گمان من تن تو، بايد مال کسی باشد...که روحش را برای تو عريان کرده است

حرف بسيار برای تو دارم ولی به وقت ديگر می گذارم و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم

انسان باش، پاک دل و يکدل

زيرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن

بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است

 

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


زبان بسته! دوشنبه 1389/11/04

درود



 

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


ادامه مطلب

دوشنبه 1389/09/29

درود


نمیدونم چرا نمیخام قبول کنم که بعضی ها حرفهاشون به اندازه یک سر سوزن هم ارزش نداره. آدمایی که دلت میخاد خوب باشند، بد هستند. همه یه جوری شدن که برای هم فیلم بازی می کنند. من نمیدونم چرا این نسل ایرانی اینقدر افتضاح شده و هرچی بیشتر میگذره بیشتر مغزشون پوچ میشه.

از اینکه کسی بخواد فکر کنه که زرنگه و بقیه احمق هستند بدم میاد. دارم میفهمم که آدمها عاشق فیلم بازی کردن هستند. یعنی دوست دارن که خودشون نباشن و تو هم خودت نباشی. همه تو یه پوسته قرار دارن و میخان تو همونجوری قبولشون کنی. حالم داره از این مملکت و آدمهاش بهم میخوره. چقدر رفتارها و دوست داشتن ها مصنوعی شده...


 

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


ISO دوشنبه 1389/07/26

درود


بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬ پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم. بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.

روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود:

"النظافه من الایمان"

در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود:

"در را آرام ببندید"

برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته:

"هواکش را روشن کنید"

کمی پایین تر نوشته بود:

"در را قفل کنید"

بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته. خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم. درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود:

"در دو مرحله و به آرامی بکشید".

بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود. اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم. دیدم روی دیوار روبرویی نوشته:

"اخوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"

دیگه باورم نمیشد که اينقدر به همه چیز فکر شده باشه. غر غر کنان پا شدم و درست نشستم. گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا. این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم. رو سقف نوشته بود:

"سرت تو کار خودت باشه"

کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ. دیدم نوشته:

"در مصرف آب صرفه جویی کنید"

خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه. شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته:

"سیفون را بکشید"..

بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود:

" آرام بکشید"..

زیرش هم خیلی ریز نوشته بود:

"زیپ شلوار فراموش نشه"..

 جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم. خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:

"هواکش را خاموش کنید".

رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم و سریع پریدم بیرون.

رییس دفتر جناب مدیر روبروم اسیتاده بود. همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم. گفت:

"لطفا درو آروم ببندید"

دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید. رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم. اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:

"نه٬ سطل آشغال اون بغله".

تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... ISO!!


از دفتر خاطرات پرسنل شركتي كه تازه گواهينامه ايزو 9001 گرفته بودند

 

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


چرچيل و راننده تاکسی یکشنبه 1389/02/19

درود


چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" .

چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

 

پشت دریاها شهری است....دور خواهم شد از این خاک غریب 

رویا پرداز باشید و ماندگار


RSS 2.0
Facebook

Designed By mostafa